تبليغاتX
هیوا - سعدی

هیوا

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست...

 

 

 

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار

که برّ و بحر فراخست و آدمی بسیار

 

گرت هزار بدیع الجمال پیش آید

ببین و بگذر و خاطر به هیچ کس مسپار

 

و گر به بند بلای کسی گرفتاری

گناه توست که بر خود گرفته ای دشوار

 

چه لازم است یکی شادمان و من غمگین ؟

یکی به خواب و من اندر خیال وی بیدار؟

 

کسی که از غم و تیمار من نیندیشد

چرا من از غم و تیمار او شوم بیمار ؟

 

چو دوست جور کند بر من و جفا گوید

میان دوست چه فرقست و دشمن خونخوار ؟

 

زمام عقل به دست هوای نفس مده

که گرد عشق نگردند مردم هشیار

 

من آزموده ام این رنج و دیده این زحمت

ز ریسمان متنفر بود گزیده ی مار

 

طریق معرفت این است بی خلاف ولیک

 به گوش عشق موافق نیاید این گفتار

 

چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند

نه دل ز مهر شکیبد ، نه دیده از دیدار

 

پیاده ، مرد کمند سوار نیست ولیک

چو اوفتاد بباید دویدنش ناچار

 

شبی دراز در این فکر تا سحر همه شب

نشسته بودم و با نفس خویش در پیکار

 

که چند ازین طلب شهوت و هوا و هوس

چو کودکان و زنان رنگ و بوی و نقش و نگار

 

بسی نماند که روی از حبیب بر پیچم

وفای عهد عنانم گرفت دیگر بار

 

که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتی

هزار نوبت از این رای باطل استغفار

 

حقوق صحبتم آویخت دست در دامن

که حسن عهد فراموش کرده ای غدّار ؟

 

نگفتمت که چنین زود بگسلی پیمان

مکن کز اهل مروت نیاید این کردار

 

کدام دوست بتابد رخ از محبت دوست ؟

کدام یار بپیچد سر از ارادت یار ؟

 

هر آنکه مهر یکی در دلش قرار گرفت

روا بود که تحمل کند جفای هزار

 

دهان خصم و زبان حسود نتوان بست

رضای دوست به دست آر و دیگران بگذار

 

دگر مگوی که من ترک عشق خواهم کرد

 که قاضی از پس اقرار نشنود انکار

 

هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل

به صورتی ندهد ، صورتی ست بر دیوار