
به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار
که برّ و بحر فراخست و آدمی بسیار
گرت هزار بدیع الجمال پیش آید
ببین و بگذر و خاطر به هیچ کس مسپار
و گر به بند بلای کسی گرفتاری
گناه توست که بر خود گرفته ای دشوار
چه لازم است یکی شادمان و من غمگین ؟
یکی به خواب و من اندر خیال وی بیدار؟
کسی که از غم و تیمار من نیندیشد
چرا من از غم و تیمار او شوم بیمار ؟
چو دوست جور کند بر من و جفا گوید
میان دوست چه فرقست و دشمن خونخوار ؟
زمام عقل به دست هوای نفس مده
که گرد عشق نگردند مردم هشیار
من آزموده ام این رنج و دیده این زحمت
ز ریسمان متنفر بود گزیده ی مار
طریق معرفت این است بی خلاف ولیک
به گوش عشق موافق نیاید این گفتار
چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند
نه دل ز مهر شکیبد ، نه دیده از دیدار
پیاده ، مرد کمند سوار نیست ولیک
چو اوفتاد بباید دویدنش ناچار
شبی دراز در این فکر تا سحر همه شب
نشسته بودم و با نفس خویش در پیکار
که چند ازین طلب شهوت و هوا و هوس
چو کودکان و زنان رنگ و بوی و نقش و نگار
بسی نماند که روی از حبیب بر پیچم
وفای عهد عنانم گرفت دیگر بار
که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتی
هزار نوبت از این رای باطل استغفار
حقوق صحبتم آویخت دست در دامن
که حسن عهد فراموش کرده ای غدّار ؟
نگفتمت که چنین زود بگسلی پیمان
مکن کز اهل مروت نیاید این کردار
کدام دوست بتابد رخ از محبت دوست ؟
کدام یار بپیچد سر از ارادت یار ؟
هر آنکه مهر یکی در دلش قرار گرفت
روا بود که تحمل کند جفای هزار
دهان خصم و زبان حسود نتوان بست
رضای دوست به دست آر و دیگران بگذار
دگر مگوی که من ترک عشق خواهم کرد
که قاضی از پس اقرار نشنود انکار
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل
به صورتی ندهد ، صورتی ست بر دیوار
