![]() |
![]() |
|
| بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست ... |
|
چه جای واهمه؟ تیغ از شما ورید از من
*حسین منزوی
غرق در اندیشه ات سوار اتوبوس شدم
بگذاشتم به مدعیان مدعا، برو تا وا نکرده ایم لب،از پیش ما برو بیگانه ام دگر، برو ای آشنا برو منشین، برو برو برو ای بی وفا برو هستند بی خودان دگر،ای صبا! برو!
*ظهوری ترشیزی/قرن ده ویازده
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 16:49 توسط محمد رضا نامدارپور (هیــــوا) |
|
|
مي خواهم آنقدر به عقب برگردم كه غار كوچكمان را نقاشي هاي تو پر كرده باشد ...
من با شكاري به غار برگردم و زخم هايم را به تو بسپارم...
* محمد رضا نامدارپور
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 14:4 توسط محمد رضا نامدارپور (هیــــوا) |
|
|
در کاسه های آبدار بوسه می ریزی ، معجونی از لب هات را با برف و شاتوت و... یک اتفاق ترش بعد از صرف فالوده ، دروازه قرآن، بوسه بازی، آبلیمو، تو !
در دست هایم گیج کولی های شیرازی، سر می کشد صحرا به صحرا دلبری هایت من ببر، ببر سال های طالعی چینی، تا انتهای دشت ها آهو به آهو تو
آهنگ در آهنگ می لرزانی از اینجا، موسیقی ابیات را در لرزش رقصت با جینگه جینگه ساز میای از بالای شیراز، تا جینگه جینگه هی بلرزونی النگوتو
اول عروس باغچه ها شی گل بپاشونی، بعدش حنا بندازی برگای درختارو پروانه ها لپ گلیتو بند بندازن، با شاخکای نرمشون بردارن ابروتو
بعدش بذاری تو بهار پاک اندامت خودرو تر از گلهای روی پیرهنت باشم هر روز ببافی پیچکاتو دور بازوهام، هر شب به آغوشم بپاشی عطر شب بوتو
دنیا عروس دومادیای بچگیمونه، تو کوچه ها مثه دلم عمریه گم کردم دستامو تو دست عمو زنجیر بافاتو، دسمالمو زیر درخت آلبالوتو... □□□ دروازه قرآن را کنارم مست رقصیدی، آرام کن طوفان ضرب آهنگ شعرم را آرام کن ساز النگوهات را بانو! تا کل دنیا را نکردی مات ومبهوت و ↓ دیوانه ی چشمان نازت! نرگس شیراز! امشب مدامم مست می دارند گیسو هات هر دم خرابم می کنی و باز می سازی در فال حافظ با فریب چشم جادو تو
...یک اتفاق ترش مشغول خودش کردست، تا نیمه شب ذهن تمام نیمکت ها را در کاسه های آبدار بوسه می ریزی، معجونی از لب هات را با برف و شاتوت و...
* حامد عباسیان
نمی درد گرگِ باران دیده! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 11:0 توسط محمد رضا نامدارپور (هیــــوا) |
|
|
تلویزیون؛ که داشت روباهی، می جوید استخوان پایش را ناگهان خون به دوربین پاشید ... و سیاهی گرفت جایش را
برق رفته است، شمع روشن کن نذرکن مرده باشد آن روباه زجر از این بیشتر؟ که صدها چشم دوره کردند انزوایش را
نکند این سیاهی از شب نیست همه جا ردپای روباه است شمع از زیر صورتت که گذشت دیدم آن لحظه چشم هایش را
استخوان در گلوی من مانده است و تو خود را در انزوا خوردی عشق، تعلیق دام و روباه است، خوب بازی کن این نمایش را !
زنگ در؛ کیست؟ شاید آن روباه با سه پا آمده ست خانه ی تو ... گوشم از خنده هات پر شده است می شود کم کنی صدایش را ؟؟
*امیر حسین نیکزاد
با همه بی سر و سامانی ام خوبترین حادثه میدانمت
* محمدعلی بهمنی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 13:15 توسط محمد رضا نامدارپور (هیــــوا) |
|
|
ای پر از عاطفه در قحط محبت با من کاش می شد بگشایی سر صحبت با من
هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا درد تنهایی و بی برگی و غربت با من
از خروشانی امواج نگاهت دیریست باد نگشوده لبش را به حکایت با من
خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال آسمان دور شد از روی حسادت با من
بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من
گرچه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند داغ چشمان تو تا روز قیامت با من
*جلیل صفربیگی
به موازات هم ایستاده ایم و من از هندسه می ترسم !
*مرجان ریخته گر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 18:0 توسط محمد رضا نامدارپور (هیــــوا) |
|
![]() با من برنو به دوش، یاغی مشروطه خواه
عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟ با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه موی من مانند یال اسب مغرورم سپید روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه آدمیزاد است و عشق و دل به هر کاری زدن آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند: "دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه" !
*حامد عسگری
من مدتی است ابر بهارم برای تو باید ولم کنند ببارم برای تو این روزها پر از هیجان تغزلم چیزی بجز ترانه ندارم برای تو جان من است و جان تو ، امروز حاضرم این را به پای آن بگذارم برای تو از حد دوست دارمت اعداد عاجزند اصلا نمی شود بشمارم برای تو این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت دریا نداشت دل بسپارم برای تو من ماهیم تو آب تو ماهی من آفتاب یاری برای من تو و یارم برای تو با آن صدای ناز برایم غزل بخوان تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو
نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه بماند بین ما این رازها بینی و بین الله! من استغفار کردم از نگاه تو نمی دانم اجابت می شود این توبه کردن های با اکراه؟؟ برای من نگاه تو فقط مانند آن لحظه است همان لحظه که بیتی ناگهانی می رسد از راه ...و شاید من سر از کاخ عزیزی در می آوردم اگر تشخیص می دادم چو یوسف راه را از چاه مرا محروم کردی از خودت این داغ سنگین بود چنان تحریم تنباکو برای ناصرالدین شاه! *حمید رضا برقعی هر روز از این مسیر بر می گردم از رفتن ناگزیر بر می گردم تو شام بخور بخواب تنهایی جان! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 20:35 توسط محمد رضا نامدارپور (هیــــوا) |
|
|
مي خواهمت چنانکه شب خسته خواب را مي جويمت چنانکه لب تشنه آب را محو توأم چنانکه ستاره به چشم صبح يا شبنم سپيده دمان آفتاب را بي تابم آنچنانکه درختان براي باد با کودکان خفته به گهواره تاب را بايسته اي چنانکه تپيدن براي دل يا آنچنانکه بال پريدن عقاب را حتي اگر نباشي، مي آفرينمت! چونانکه التهاب بيابان سراب را اي خواهشي که خواستني تر ز پاسخي با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را ؟
*مرحوم قیصر امین پور
پنجره واژه ايست زندانی ، بين ديوارها اسير شده پنجره از اصالتش دور است اشکهای ستاره ها شور است ***
*پوریا سوری
بی لشکریم، حوصلهء شرح قصه نیست فرمانبریم، حوصلهء شرح قصه نیست با پرچم سفید به پیکار میرویم ما کمتریم، حوصلهء شرح قصه نیست ! فریاد میزنند ببینید و بشنوید کور و کریم، حوصلهء شرح قصه نیست تکرار نقش کهنهی خود در لباس نو بازیگریم، حوصلهء شرح قصه نیست آیینهها به دیدن هم خو گرفتهاند یکدیگریم، حوصلهء شرح قصه نیست همچون انار، خون دل از خویش میخوریم غم پروریم، حوصلهء شرح قصه نیست آیا به راز گوشهی چشم سیاه دوست پی می بریم؟
حوصلهء شرح قصه نیست!
*فاضل نظری |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم آبان 1389ساعت 21:37 توسط محمد رضا نامدارپور (هیــــوا) |
|
|
چشمانت آفتاب دم پائیز ، لحن نگاه هایت اگر سرد است پائیزی و به مهر تو دل بستم اینگونه رنگ و رویم اگر زرد است تاوان در کنار تو بودن را با برگ برگ سبزم اگر دادم این تک درخت محکم و پابرجاست یک لحظه خم به چهره نیاورده ست زخمی که سالهاست به تن دارم از دست بادهای مخالف نیست این یادگار مانده به همراهم از لطف باغبان تبر در دست گفتند دور نیست که می بینند از حرف های گفته پشیمانم عمری گذشت و روی لب این مرد تکرار حرف های همان مرد است آغاز من شبیه به پایان بود پایان من شبیه به آغازم باید قبول داشته باشی درد از هر طرف نگاه کنی درد است * محمد رفیعی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 0:44 توسط محمد رضا نامدارپور (هیــــوا) |
|